افرادی که مشاغل متحرک و سیالی دارند چگونه خود را در شرایط تحرک بالا قرار می دهند؟ مصاحبه با مشاغل کاری یک سازمان بینالمللی که مدت زیادی است در حالت سیال و متحرک به سر میبرند نشان می دهد که آنها علیرغم تحرک بالایشان، عنوان داشتهاند که مشکلات کمی برای تحرک داشتهاند. اینک، خانه دیگر نباید به مثابه موقعیتی ثابت درنظر گرفته شود، بلکه به عنوان یک مجموعه روابطی باید درک شود که هم با انسانها و هم غیر انسانها (اشیا و ...) برقرار میگردد....
جامعه، فرهنگ و ارتباطات > نهادهای اجتماعی و ارتباطات
نویسنده: مگدالنا نویکا
دانشگاه جامعهشناسی لودویگ_ماکسمیلیان
مترجم: محمد خانی
خلاصه:
افرادی که مشاغل متحرک و سیالی دارند چگونه خود را در شرایط تحرک بالا قرار می دهند؟ مصاحبه با مشاغل کاری یک سازمان بینالمللی که مدت زیادی است در حالت سیال و متحرک به سر میبرند نشان می دهد که آنها علیرغم تحرک بالایشان، عنوان داشتهاند که مشکلات کمی برای تحرک داشتهاند. اینک، خانه دیگر نباید به مثابه موقعیتی ثابت درنظر گرفته شود، بلکه به عنوان یک مجموعه روابطی باید درک شود که هم با انسانها و هم غیر انسانها (اشیا و ...) برقرار میگردد. در اینجا عناصری از مجاورت ممکن است هم به وسیلهی حظور ابژهها و هم فقدان حضور و غیبتشان تعریف گردند. آنها ممکن است نقطهای کانونی باشند، اما در همان حال، بخشی از یک شبکهی ناهمگنی هستند که هم دربردارندهی گذشته و هم حالاند. بنابراین، خانه بهلحاظ ارضی تعریفشده است، اما بیشتر به معنای شبکهای ممتد است تا به عنوان یک موقعیت محدود.
واژههای کلیدی:
خانه، تحرک، مشاغل بینالمللی، شبکه، نظریه
تحرک و پویایی جزیی از زندگی روزمره است. ما به دلایل شخصی و برای مشاغلمان به مسافرتهای دور و نزدیک میرویم؛ ما محل اقامت خود را تغییر میدهیم، ما تصمیم به مهاجرت میگیریم و یا ناچار از این کارایم؛ دوستان ما در حال نقل مکاناند. ما خانه را ترک میکنیم و به خانه برمیگردیم: ما در زندگی روزمرهمان بدون تامل اصطلاح خانه را بهکار میبریم. ما خانه را در صبح ترک میکنیم، و به دفتر یا سر کار میرویم و در راه بازگشت به "خانه" خرید میکنیم. ما به تعطیلات میرویم، و به "خانه" برمیگردیم. اما در عین حال این رفت و آمدها تحت شرایط خاصی زیر سوال میرود.
مهاجری که کشوراش در اثر جنگ ویران شده است و ممکن است بپرسد که خانهاش کجاست: آیا خانهاش در تبعیدگاه است؟ شاید تنها یک خانه در مکانی خاص باشد که در کشور مبدا وجود دارد؟ آیا خانه یک منزل است یا کل کشوری است که من در آن زندگی میکنم؟ شخصی که زیاد مسافرت میکند و بیشتر وقتاش را در جادهها میگذراند ممکن است ناچار باشد در این مورد تامل نماید: آیا من در هر جایی احساس میکنم که در خانهام؟ آیا من در جهان در خانهام؟ یا اینکه کاملاً برعکس این: من حالتی بیطرفانه دارم و و دیگر خانهای ندارم؟ مهاجرت انگارهی خانه را به چالش میکشد. این شناخت نقطهی شروع این مقاله است،که با ایدهی جایگاههای متحرک مرتبط است. این مطالعه در ضمن یک مطالعهی تجربی بین دسامبر 2002 و سپتامبر در چارچوب یک طرح در باب تحرک و روابط فضایی میان حرفههای فراملی در سال 2004 صورت گرفت(نوویکا،2006a). در اینجا هدف کلی من بهدست دادن یک مقالهی تببینی در باب دانش فعالیتهای روزمرهمان از افراد حرفهای کاملاً ماهر یا متخصص است. من به خصوص بهدقت، به این مینگرم که چگونه متخصصان خانههایشان را تحت شرایط تحرک گسترده میسازند. من این سوال را مطرح میکنم که چگونه و چرا مسافرتهای زیاد - در برخی موارد بیش از 120 روز در سال- بهعلاوه تغییرات منظم در محل اقامت شیوهای را که حرفههای کاری بینالمللی خانههایشان را میسازند، تحت تاثیر قرار میدهد. نظریهپردازان اجتماعی شروع کردند به مسالهی خانه و تحرک توجه نشان دهند، و میکوشند تا این ایده را نقض کنند که خانه باید جایی ثابت باشد. این استدلال همچنین در مطالعات فراملی تصریح شده است، در عین حال، بازاندیشی در مورد خانه، مستقیماً ملیگرایی روششناختی را به چالش نمیکشد. اغلب، تحرک و ثبات مکانی با یکدیگر تقابل دارند و این دوگانهگی به عنوان یک تنش نمایان میگردد. نسبتاً افراد کمی در مورد شیوهی زندگی فراملی مشاغل با مهارت بالا آگاهی دارند. پژوهشگران عمدتاً بر روی شبکهی حرفهایشان نیز و این امر تمرکز میکنند که آنها چگونه دانش را در میان شهرهای جهان اشاعه میدهند (برای مثال، نک بیورستاک 2005). نویسندگان معدودی به ارتباطات خصوصی کوچک دامنه و دوستیها و آشناییهای میان این حرفههای سیار توجه نشان دادهاند (برای مثال، کندی 2004)، و این نوع مطالعات با توجه به مقولهی خانه به عنوانی امری معین و ثابت، عموماً بر روی موقعیتهای خاص و کنش متقابل میان آنها توجه نشان میدهند. من در این مقاله تحلیل خود را با تمرکز بر روی روابط بین تحرک و مکان بسط میدهم، و بدینسان، دانشمان را در این باب افزایش میدهیم که چگونه حرفههای متحرک احساس می کنند که "در خانهی جهان" هستند.
من با مساعدت از یک تحلیل از مصاحبههای عمیق با مشاغل بینالمللی متحرک بر روی شیوهای تمرکز کردهام که آنها به کمک آن هنگامی که در محل جدیدی اقامت مجدد میگزینند، خانه را برمیسازند و چگونه تحرک (مسافرتهای کوتاه بسیار تکرار شونده) و این اسکان مجدد شیوهای را تحت تاثیر قرار میدهد که آنها محیط یک خانه را میسازند. یک یافتهی جدید از مصاحبهها مبنی بر این بود که افراد با وضعیتهای جدید و محلهای نو بهسرعت منطبق میگردند و موقعیتهای قبلیشان را گم نمیکنند. من در تبیین چرایی این امر جاهای دیگر را نیز در مورد تعلق به مکان مورد بررسی قرار دادهام (نوویکا2006 a،b). اما من هنوز در این مورد تردید دارم که افرادی که این خانهها را برمیسازند، بتوانند به این سوالات بهتر پاسخ گویند. من فرض نمیکنم که خانه محلی فیزیکی ثابت و پابرجا است که در آن زندگی خانوادگی واقعیت مییابد (دوگلاس، 1991)، و نیز این فرض را نکردهام که خانه قلمروی امن و بسته است (آلن و کراو 1989:7). من در عوض چرایی این امر را مورد کنکاش قرار دادهام که چرا افراد متحرک تحت شرایط بیدوامی، انعطاف و اضطرابی که مشخصهی این نوع سبک زندگی است احساس امنیت، پایایی و انس و تعلق را بهدست میآورند.
سرانجام من در این مقاله با تمرکز بر روی این که چگونه مهاجران و افراد متحرک حوزههای اجتماعی شخصیای را بهوجود میآورند که در فراسوی مرزها امتداد مییابد، بر ادبیات فراملیگرایی مهاجر میافزایم. بدینسان، مفاهیم کلیدی من جنبهی جغرافیایی مهاجرت را مورد تعمق قرار خواهد داد، و به ویژه در این مورد سوال مطرح میکند که چگونه چنین فضاهای خانهگونی به لحاظ زمینی به هم الصاق میگردند. من به خانهها را به مثابه جایگاهایی از اعمالی میبینم که در امتداد جغرافیایی تنوع یافته است (امین، 2002 :386) و نیز به عنوان هستیهایی میبینم که در عین حال به تحرک متعلقاند. این تعلق یک ویژگی فضایی نمونهای ندارد، این تعلق به موقعیت جغرافیایی خاصی محدود نمیگردد و فراتر از مسکن، محل، شهر، و قاره امتداد مییابند.
چنین خانههای ساختهشدهای متحرکاند، زیرا دربردارندهی عناصری جهانشمولاند-شبکههای فنی و اجتماعی- و آنها در بین این شبکهها متحرکاند (امین 2002؛ مول و لاو 1994). مثالی مناسب برای چنین خانههای متحرکی به ما برای گسستن از دیدگاه دومکانی یا چند مکانی در باب مهاجرت کمک میدهد که هم در مطالعات کلاسیک در باب مهاجرت و هم در مطالعات فراملی خاص نمودار گشته است. اینها بر روی فضاهای اجتماعی خاصی تمرکز میکنند (فایست، 2000؛ پریز، 2001) که به عنوان مسیرهایی درکشدهاند که در شبکهها ثابت و بیحرکت شدهاند و با جریانات بین این مسیرها (العلی و کوسر، 2002؛ وویت-گراف، 2004). من برآنام تا این امر را نشان دهم که این مسیرها، و خصوصیترینشان، ثابت نیستند، بلکه آن ها نیز موقعیتها و مکانهایی متحرک و سیالاند.
میران افراد، کالاها، پول و اطلاعاتی که در حرکتاند به طور روزافزونی رو به تزاید است. برای بسیاری از نویسندگان، تبعید، مهاجرت، مهاجرت شغلی، و جهانگردی محو.ر اصلی فرهنگ مدرن را تشکیل میدهند در حالی که بیریشگی و بیمکانی در بین افراد سیال بیشتر استعاره هایی در خور برای پیامدهای مدرناند (نیکوسی، 1994: 5). نگرانی در مورد اینکه فرد جایگاه ثابت خود را، و در نتیجه منظر خود به جهان هستی را از دست دهد، بیش از آنکه در حال محو شدن باشد، رو به افزایش است. تحرک اغلب به عنوان یک خطر برای بهزیستی افراد قلمداد شده، و افراد متحرک و سیال به عنوان افرادی در نظر گرفته شدهاند که بیریشه شدهاند.
این طور فرض شده که تحرک افراد را از محلی که خاستگاه و منشا آنها بوده جدا میکند. افراد متحرک بیریشهاند و هیچ قیدی نسبت به هیچ مکان خاصی ندارند، هویتشان ظاهراً سرزمینزدایی شده است (فرگسون و گوپتا 1997: 39؛ راشدی 1983).
در بین "نظم اشیای ملی" (مالکی، 1997: 62) که یک ملت، با جمع تصوری و سرزمینی، منبعی برای هر هویت فردی است، مهاجران به عنوان افرادی که بیریشهاند، که هیچ قید و الزام و خانهای ندارند دچار مسایل آسیبشناختی میگردند. هر مهاجرتی در این دیدگاه به عنوان امری در نظر گرفته میشود که در محتوای دولت-ملت رخ میدهد، و بدینسان مهاجرت افراد را از ساختارهای سازندهی هویت بیرون میکشد. در بین این دیدگاه بدبینانه (یا پستمدرن)، مهاجرت به ظهور "بیمکانی" سوق مییابد، جایی که افراد سیار و متحرک زمان زیادی را صرف آن میکنند و قدرت آن را ندارند تا به گذشته یا به حال مقید گردند، و یا رابطهای عاطفی و یا هویتی را فراروی آورند (آوگی 1992، 1994). اینگونه "بیمکانی"ها افرادی را بهوجود میآورد که تنها در زمان حال مطلق زندگی میکنند، و هیچ نقطهای ندارند که بتواند گذشته، حال و آیندشان را به هم بپیوندد (هلر 1995: 2).
هرچند فرهنگهای دیگری همچون قبایل چادرنشین به رسمیت شناخته میشوند که خانههای خود را (و خانواده و فرهنگ و اجتماع خود را) با خود حمل میکنند و در هر جایی در خانهاند (پترز 1999: 21)، نگرانی عمده بر سر این است که آیا تحرک معاصر در بین اجتماعات غربی ممکن است به چادرنشینسازی زندگی سوق مییابد (باومن، 1996؛ دلوز، 1977؛ فریتز، 1999؛ کپلان، 1999؛ پلز، 1999). در حالی که کولیان یا قبایل چادرنشین عرب با خصیصهی گذارا و موقتی تعلقات سرزمینیشان دست و پنجه نرم کنند، جوامع یکجانشین غرب از طرف تحرک در خطراند. خانههای سیار و غیر مقیم متناوباً در حاشیهی جوامعاند، که به بیخانمانی شهری دامن میزنند (اسنو و آندرسون 1993). دیدگاه مخالف این دیدگاه چادرنشینیگرایی پستمدرن را به به مثابه ایدهی رمانتیک آزادی مطلق مینگرد (برایدوتی 1994). اخیراً، برخی از نویسندگان خانه ای را که در بردارندهی حرکت است را به رسمیت شناختهاند (کلیفورد 1997). این پیشرفت مفهومی به یک دیدگاه خوشبینانه در مورد تحرک دامن میزند. تحرک بدین معناست که افراد از الزامات مکانی آزاداند و شانس این را دارند که زندگی و شبکههای اجتماعی خود را بدون از دست دادن تعلق مکانیشان شکل ببخشند (بک 1983: 38). فگوسن و گاپتا (1997: 39) در انگارهی خانه به عنوان یک مکان بهطور مستمر ثابت تردید کردهاند و عنوان ساختهاند که جنبههای مختلف زندگی میتواند در در حس اجتماعی متمرکز باقی بمانند. اوری (2000 :133) مشاهده نموده است که اشکال معاصر خانهسازی همیشه به اشکال متنوعی از تحرک دامن میزند. افراد از طریق در خانه بودن و از خانه خارج شدن، از طریق دیالکتیک و تعامل بین اصول یا ریشهها و راهها (خانه و بیرون، سکون و حرکت) خانه میسازند. افراد بیمکان، و به همان میزان مسافرانی که احتمالاً خانهی خود را در اعمال عادی و روزمرهی خود برمیسازند، یعنی در یک نوع تکرار کنشهای متقابل عادتی، و در خاطرات، افسانهها، و داستانهایی که در سر دارند (آلن و گرو 1989؛ برگر 1984). خانههای آنها ممکن است پیرامون آداب و رسوم مذهبی برساخته گردد، آداب و رسومی که آنها را در این زخم تجدید مسکن مورد حمایت قرار میدهد (مکمیشل، 2002)، و یا پیرامون بوییدن و یا چشیدن غذاهای آشنا و خودمانی. مهاجران ممکن است که هم به کشور مبدا و هم کشور مقصد احساس تعلق کنند و بهلحاظ اجتماعی به هر دو مکان احساس وابستگی کنند (بوید 1989؛ اسپینوزا و مسی 1997؛ پورتز و سنسنبرنر 1993). بر این اساس، مفهومسازیها در باب خانه نیازمند رویکردی وسیعتر تعلقات چند محلی است.
به عبارت دیگر، خانهسازی تنها در مکان انجام نمیگیرد بلکه در مسافرت هم صورت میگیرد (کلیفورد 1997: 2). بدینسان، خانه باید به مثابه چیزی درنظر گرفته شود که افراد میتوانند هنگامی که در زمان و مکان حرکت میکنند، به همراه ببرند (روس 1991: 8). در دنیای کسانی که دایم در سفراند، خانه در مجموعه اعمال روزمره، در تکرار کنشهای متقابل اجتماعی عادتی، و تشریفاتی که برای نام شخصی یک فرد مرتباً بهکار رفته، یافته میشوند (راپورت 1994). همچنین خانه دربردارندهی تحرک از جنبهعهای دیگر است. خانه نقطهی بازگشت در تغییر مکان است نه نقطهی پایان آن. این مفهوم که با احساسات و آمد و شد موجود در خانه قوام میگیرد با بازگشت به خانه و مانند آن فعال میگردد (وستمن 1991: 20).
تجسم مجدد سلسله مراتب
انگارهی خانه و تحرک الزاماً دربردارندهی مفاهیم فضا و مکان است. هر چند که خانه بهطور روزافزونی به مثابه چیزی که دربردارندهی حرکت و پویایی است در نظر گرفته میشود، اما تنش میان تحرک و ثبات به صفر نرسیده است. با این حال، مهم تر از آن این که خانه هنوز به عنوان موقعیتی در فضا در نظر گرفته میشود، و این در فهم فضا و مکان ریشه دارد (نوویکا، a2006: 26-46). تحرک در علوم اجتماعی بهطور سنتی به عنوان یک تسریع در زمان و فضا فهمیده شده است و فرض بر این قرار گرفته است که در فضا معنا پیدا میکند. مکان برعکس فضا است و با پایداری و ثبات یکسان دانسته شده است (مسی 2005: 29). مکان به قلمرو نامتحرک و غیرسیار اشاره دارد (کوکس 1998؛ مسی 2005: 49؛ تایلور 1999). مکانها کلید محلها و "جاها" در سازمان اجتماعی فضا هستند، منابع هویت و معنا (آنج و نونینی 1997). خانه، بهعنوان یک لحظهی فعال و معنادار در زمان و فضا و نیز خالق یک هویت فردی، بهعلاوه روابط اجتماعی و معانی جمعی، به مکان محدود میگردد (ایمرفال 1998: 176): خانه جایی است که فضا مکان میشود (شورت 1999). بدینسان به عنوان یک یک مرکز نامتحرک و ثابت قلمداد گردند و در سرتاسر جهان نیز اینگونه فهم و تجسم و تجربه میشوند، و هویتهای ملی و قومی سربرمیآورند (هلر 1984). این مفهوم به عنوان محیطی ثابت در نظر گرفته میشود: ماندن در خانه بهمعنای ساکن و بیحرکت ماندن، در مرکز یا کانون قرار کرفتن، مقید بودن، وفق یافتن، نامزد داشتن و ریشهدار بودن است (راپورت و داوسون 1998: 27). علوم اجتماعی بدینسان خانهای بهلحاظ فضایی ثابت را برمیگزیند و به تفسیر این امر میپردازند که چگونه اعضای خانه، جو و خاصگرایی را ایجا میکنند و یا اینکه چگونه بیخانمانان و یا تبعیدیان با موقعیت قبلیشان ارتباط برقرار میکنند.
من در عوض میخواهم این سوال را مطرح کنم که چگونه خانهها محلی یا موقعیتی میشوند. من برای پاسخ بدین سوال ابتدا انگارههای فضا و مکان را مورد ملاحظه قرار میدهم و ایدهی الزام و تقید ارضی یا زمینی را دوباره مفهومپردازی میکنم. من از کار جورج زیمل یاری میجویم که جامعه را به مثابه مجموعهای از کنشهای متقابل میفهمد. بر طبق نظر وی، فضا نه به عنوان زمینهی جغرافیایی و طبیعی موجود انسانی، بلکه به عنوان شرایطی برای کنش متقابل در یک جامعه برای جامعهشناسان حایز اهمیت است. فضا بهتنها سازمان اجتماعی را تعین نمیبخشد، بلکه جوامع از طریق کنشهای متقابلشان شکلی فضایی در فضایی طبیعی خلق میکنند (کون، 1994: 33). بر طبق نظر زیمل، هر واقعیت اجتماعی روابط فضایی خود را مییابد. درعین حال، روابط صورتبندی اجتماعی خاصی برای فضا احتمالاً میتواند وجود داشته باشد. راههای چندی وجود دارد که فضا از طریق آن میتواند واقعیات اجتماعی را ثابت نگهدارد. زیمل یک تحول تاریخی را از ثبوت ذاتی به ثبوت کارکردی مورد ملاحظه قرار داد. کارکردها میتوانند با یک فضای خاص مرتبط گردند؛ و یک نمونه در این مورد رهن یک قطعه زمین میتواند باشد، البته ارزش آن، نه به دلیل اینکه رهن غیرمتحرک است، بلکه به دلیل کارکرداش، نسبت به مکان معینی ثابت است (زیمل 1958: 473).
در این مورد، ثبوت خصیصهای نمادین دارد. بهعلاوه ثبوت یک بعد اجتماعی دارد که نقطهی کانونی در آن نقطهی کنش متقابل اجتماعی است. برای مثال، شهر نقطهای کانونی برای ترافیک است، که در تولید یک صورتبندی اجتماعی از تحرک نمایان میگردد (کون 1994: 39). شق سوم ثبوت هنگامی رخ مینماید که عناصر مستقل به نحوی دیگر حول یک فضای خاصی جمع میشوند، برای مثال، کلیسا فعالیتهای جماعتهای مذهبی را تمرکز میبخشد (فریسبای 1984: 128). صورتبندیهای خاص در فضاها ظاهر میگردند و این امر در بازگشت بدانها اجازه میدهد تا کارکردهای معینی را اعمال کنند.
درضمن، خانه میتواند به مثابه نقطهای کانونی برای انواع خاص روابط فهمیده شود. واقعیت این است که یک فرد کشش فضایی لازم را برای سوق یافتن به اشکال معینی از روابط را دارد که حول آن فرد جمع آمدهاند (زیمل، 1983: 229). یک فرد با انتخاب یک مکان معین (یک تخت، اتاق یا خانه) نقطهای کانونی را برای روبط خود با اشیا و اشخاص ترسیم میکند. انتخاب این نقطهی کانونی میتواند کارکردی باشد، وگر نه تصادفی است و به کیفیات خاص یک مکان بستگی ندارد. زیمل (1958: 701؛ 1983: 232) بر نقش فاصله یا نزدیکی فیزیکی در شکل دادن به روابط اجتماعی تاکید میکند. مجاورت فیزیکی مستلزم انواع خاصی از ارتباطات است. برای مثال، افرادی که در یک خانه زندگی میکنند میتوانند انجام فعالیتها و مدیریت خانه را تواماً بر عهده گیرند، البته بهویژه کسانی که مجزا زندگی میکنند نمیتواند اینگونه رفتار کنند. درضمن، ثبوت در موقعیتی ویژه اهمیت دیگری نیز دارد: یک مکان، نه مانند یک کالا، بلکه مانند یک موقعیت، برای واقعیت بخشیدن به ایدهی خانه اهمیت دارد (زیمل، 1958: 700). بدینسان، خانه میتواند به مثابه امری ثانوی برای کنش متقابل اجتماعی درنظر گرفته شود، و نیز به عنوان فرایند پویای محلیکردن یا متمرکز شدن نوع خاصی از روابط. این به لحاظ وجودی بر هویتها و روابطشان مقدم نیست، بلکه جزء لاینفک آن است (مسی 2005: 10). خانه یک فضای درحال شدن است، نه یک مکان ثابت پیشاموجود.
دومین نکتهی حایز اهمیت از یک رویکرد و منظر جدید نسبت به خانه، فهم خانه به عنوان یک فضای باز است. خانه اغلب به مثابه یک هستی یا چیز بسته با قابلیت دسترسی بسیار محدود تجسم و تصور شده است، یک قلمرو امن، جدا از فضای "بیرون". در عینحال، هر چند ورود به فضای خانه بهدقت تحت نظارت قرار میگیرد، اما خانهها نسبتاً باز و نفوذپذیرند (مسی 2005: 179). این رویکرد بازبودگی را به مثابه یک رویکرد پژوهشی جدید بازشناسی میکند: خانهها باید به عنوان فضاهایی باز با حریمهایی متغیر و نفوذپذیر، و به عنوان هستیها و چیزهای ناهمگنی مورد تفسیر قرار گیرندکه شامل عناصر از محیطشان میگردند. در نتیجه، تحقیق در مورد خانه نباید این فرض را اتخاذ کند که فضاهای خانه ماهیتاً از دیگر فضاها (مانند دفاتر، موزهها، یا شهرها) الزاماً متفاوتاند. در حالی که خانهها ممکن است دربردارندهی انواع خاصی از روابط باشند (برای نمونه، مالکیت، عشق، تعهد شخصی، احساس یا حس نوستالژیک)، ساختشان به مثابه هستیهایی فضایی میتواند مانند ساخت هر نقطهی کانونی دیگر از اصول مشابهی پیروی کند.
نمونهگیری
ایدهی اصلی در پژوهش من در باب تحرک و فضا با پیروی از جریانهای اصلی، از رویکردهای چندمکانی و چندموقعیتی مساعدت طلبید (هانرز، 1998؛ مارکوز، 1999). من نمیخواهم بر ایدهی فضای جغرافیایی خاص تمرکز کنم، بلکه برآنام تا بر روی افراد سیال و متحرک مداقه کنم. من محل کار یا زندگی آنها را پیگیری میکنم، من در فرودگاهها در حالی با آنها مصاحبه کردم که منتظر پرواز بودند، یا هنگامی که فاصلهی فیزیکی مانع مصاحبه و مصاحبت شخصی میشد، ما با تلفن این کار را انجام میدادیم. نمونهی ما شامل کارکنان یک سازمان بینالمللی بود که بخشی از نظام سازمان ملل است. ویژگی خاص این گروه عدم عینیت و شکلگیری کارکردیاش از نقطهنظر دولت-ملت، و عضویتاش در سازمانی فراملی و فراسرزمینی با بیش از صدها دفتر، مالکیت بازار کاراش و نظامهای ارتباطی متقابلاً پیشرفتهی آن بود. کارکنان آن حتا شامل نظام مالیات ملی و یا نظامهای اجتماعی نمیشوند. برخی از آنها گذرنامههای دیپلماتیک مربوط به ماموران سیاستخارجه را دارند و از امتیازات برابری با مقامات رسمی این کشورها برخورداراند. آنها هنگام مهاجرت و سفر تحت تاثیر عبور از حریمهای میان دولت-ملتهای مختلف قرار نمیگیرند، بلکه (معمولاً تا زمان بازنشستگیشان) دربین ساختارهای فراملی و فراسرزمینی قرار میگیرند.
ما جهت انجام تحقیق عمیق به مصاحبه با 13 نفر پرداختیم و با کمک نظریهی کلان آنها را مورد تحلیل قرار دادیم (اشتراوس و کاربین 1990؛ گلستر، 1978، 1998). در نمونه گیری انجام شده، شش زن و هفت مرد بودند که بین 31 و 62 ساله بودند. نه نفر از آنها یکبار، و دو نفر از آنها دوبار ازدواج کرده بودند. یک بیوه و یک فرد مجرد نیز در بین آنها بود. یکی از مصاحبهشوندگان زندگی پارتنری (همخوابگی و همخانگی بدون ازدواج) داشتند و یکی از آنها دوست دختر داشت. ده نفر بچه داشتند؛ پنج نفر از آنها فرزند دختر داشتند که دیگر با آنها زندگی نمیکردند. همهی آنها کارکنان بسیار ماهر، با میزان بالایی از سطح تحصیلات بودند. آنها وظایف مختلفی را در راستای تحلیلهای اقتصادی، مدیریت پروژه و یا تیم و مدیریت دفتر برعهده داشتند.
همهی مصاحبهشوندگان تجربهی خارج شدن از کشور مبداشان (سرزمین مادریشان) و اقامت در دو، سه و یا حتا چهار سرزمین دیگر را داشتند. مقصدهای آنها کشورهای متنوعی از بین همهی کشورها، بهجر استرالیا بود. آنها به دلیل خصیصهی کاریشان، به کشورهای در حال توسعه و یا در حال گذار سفر میکردند و یا در آن کشورها زندگی میکردند. بسیاری از آنها در نتیجهی شرایط شغلیشان هر سه تا پنج سال محل ماموریت خود را عوض میکردند و این امر موجب تغییر در محل اقامت آنها میشد. بهعلاوه، برخی از آنها خیلی اوقات دربین خانههای میان برخی کشورهای محل اقامت در رفت و آمد بودند. برای مثال، مارتیت میگفت که بهدلیل اینکه او خانهی والدیناش را برای مطالعه در شهری متفاوت ترک گفته بود، او هرگز بیش از دو یا سه سال در محلی ثابت نمانده بود. رینر خانهاش را ظرف مدت 20 سال بیست و پنج بار عوض کرده بود، در حالی که سابان 12 بار در بین کشورهای مختلف رفت و آمد کرده بود. همهی مصاحبهشوندگان تجربهی حرکت کوتاهمدت از مکان ثابت محل اقامت خود را داشتند. بسامد یا فراوانی و مدت مسافرتهای تجاری در بین جمعیت نمونه متفاوت بود. مدت مسافرت به مقصد، کار و مقررات بستگی داشت. به دلایل اقتصادی و محدودیت بودجه، مسافتهای برونمرزی و خارجی مسافرتهای طولانیتری را میطلبید. مصاحبهشوندگان مسافرت را با مقاصدی متفاوت میآمیختند. آنها مانند یک سفر سه یا چهار هفته به ماموریت میرفتند. سه نفر از مصاحبهشوندگان مرتباً برای مدتزمان کمتر از یک هفته به کشورهای همسایه مسافرت میکردند، درعین حال، اغلب هر هفته به مسافرت میرفتند. تعداد یا بسامد مسافرتهای طولانی اغلب کمتر است. برای مثال، مارتین، بسته به سال خدمتاش، هر فصل شش تا ده بار به مسافرت میرفت. لنکا در حدود 100 روز در سال به مسافرت میرفت، و رینر یکسوم از وقتاش را در مسافرت بوده. آنا 170 روز سال را در مسافرت بوده، و دیگو دو هفتهی آخر هر ماه را از خانهاش دور بود. عادات و آهنگ مسافرتهای مرتبط با یک کار متغیر بود. برای مثال، دیاگو در زمان مصاحبه، کمتر از دو سال قبل مسافرت داشته است.
در کل، دلیل اصلی اغلب مصاحبهشوندگان برای اولین تغییر محل اقامتشان تحصیل و یا رفتن به ماموریت کاری بود. این سنجه، ابزاری بود که مرا قادر میساخت با پارتنرها یا شریکهای زندگی مصاحبهشوندگان با یک هدف مصاحبه کنم: علاقههای آموزشی آنها در یک دانشگاه، و یا آروزی رفتن به مسافرت، آیا دلیل اولین مسافرت اینها بوده؟ آنها نیز اولین سری مهاجران بودند، بدون پیوند با هیچ دوست یا خویشاوندی در خارج از کشور. این میتواند این امر را برساند که انتخاب مقصد هیچ رابطهای با کیفیت ذاتی مکان نداشته؛ بلکه مصاحبهکنندگان ابتداً آن را بر اساس تسهیلات قابل دسترس مقصد انتخاب میکردند (نویکا a2006). تصمیم در مورد مسکنگزینیهای مجدد شخصی با آمال و آرزوهای حرفهای، تحصیلی، و ملاحظات شخصی (مثلاً فراهم آوردن امکان آموزش برای فرزندان و یا امنیت برای خانواده) و غرایب فرهنگهای دیگر گره میخورد. همهی این دلایل در تمام طول مدت عمر بخشی از علل خلق افرادی با سغل سیار و متحرک بودند. برای مثال، اولین مسافرت تالگا در ارتباط با تحصیل در یک کشور خارجه بوده است. در نتیجه، او برای برگرفتن شغلی نقل مکان کرد. سرانجام، وی شوهراش را در ماموریتی خارج از کشور همراهی کرد. تصمیم دیاگو برای نقل مکان آمیزهای از ارتقای شغلی و اولویتها و ترجیحات شخصی بود: در حالی که مایل بود به ماموریتی جالب برود، میخواست فرصتی را فراروی آورد تا برای فرزنداناش زندگی محکمتری فراهم آورد. وی به دلایلی ایدئولوژیکی، در ابتدا به کشور زادگاهاش بازگشت: او میخواست به عنوان عضوی از دولتاش به بازسازی اقتصاد کشوراش یاری رساند. اغلب انطباق مقصد نهایی را تعیین میکند. واپسین نقل مکانها کمتر تحت تاثیر میل آشنایی با غرایب مکانها، افراد و فرهنگهای جدید است. با این حال، این عامل، در حوزهی آمال و برنامههای مبهم برای آینده، مثلاً بازنشستگی، باقی میمانند. درکل، سیالیت و سکونت مجدد با بدست آوردن فرصتهای جدید پیوند دارند: این پیامی روشن در گفتار همهی مصاحبهشوندگان بود. سکونت مجدد بیشتر با هدف بودن در مکانی خوب در زمانی خوب و استفاده از نعمت زندگی بود. موقعیت مثل یک ماموریت یا دانشگاه بر حسب یک موقعیت جغرافیایی یا یک سازمان امری ثانوی بودند. اشتیاق برای تغییر بخشی از این برنامهی کلی برای زندگی است، و این چیزیاست که آن را سیال و متحرک میسازد. زندگی با کسانی که میخواهیم ببینیم، در یک برنامهریزی کوتاه مدت قرار میگیرد. مصاحبهشوندگان فرض را بر این قرار میدادند که ناپیوستگی، مانند یک تغییر شغل یا محل اقامت، جزیی ضروری در تاریخچهی زندگی فرد است.
ساختار نهادی سازمان بینالمللی این شیوهی طرحریزی برای زندگی را مورد توجه و تاکید قرار میدهد. این ساختار از سیالیت و تحرک کارکناناش به شیوههای مختلف حمایت میکند. برای مثال، سازمان کارکنان سازمان بینالمللی فرایند نقل مکان خانوار و خانوادهی فرد را به نحوی صلاحدید میکند که زمان و هزینهی کمتری ببرد. شبکههای مشورتی سازمان بینالمللی در امر خانهیابی، مراکز مراقبت از کودک و مدرسه و کاریابی برای هر دو زوج مساعدت میرساند. بدینسان، مصاحبهشوندگان در امر آوردن خانوادشان با خود به مکان جدید محل اقامت مشکلی نداشتند. با این حال، خانوادههاشان تحت تاثیر منفی مسافرتهای کوتاه مدت با بسامدهای بسیار قرار میگیرند. مصاحبهشوندگان از این امر شکایت میکردند که "عضو موقت و پارهوقت" خانوادهشان هستند (نویکا 2006a :76-118 ). آنها رویدادهای مهم خانوادهی خود مثل روز تولد فرزندانشان را از دست میدادند. این وضعیت بهویژه هنگامی طاقتفرسا میشود که یک عضو خانوانده بیمار است و یا هنگامی که مسالهای فوری و غیر منتظره در خانه اتفاق میافتد. بهخصوص، زنان مدعیاند که وقتی برای تمیز نگهداشتن خانههاشان ندارند. آنها احساس میکنند که وظایف خود را به عنوان یک زن یا مادر بهدرستی ایفا نمیکنند. لنکا معتقد است که هم برای اشیای مادی و هم مردم ارتباطهای بیشتر در مسافرتهای زیاد و پر بسامد مشکلات بیشتری ایجاد میکند. حتا کرایهی یک اتاق یا تملک یک خانه تفاوت ایجاد میکند. مصاحبهشوندگان همچنین احساس میکردند که غیبت مرتب آنها عاملی مخرب برای رابطهی آنها با مردم و صمیمیتشان است. بیشتر آنها میکوشیدند تا آشفتگی را به کنترل خود درآورند: یعنی، مراقب گذشت زمان بودن، دوستیها را تقویت کردن، و نگهداری از خانواده به طور همزمان.
من در تحلیل مادی-تجربی اولاً به فهم این امر علاقهمند بودم که چگونه افراد سیار و متحرک خانههای خود را در مقصد جدید مستقر میکنند. من از آنها تقاضا کردم تا تجارب خود از نقلمکان از مکانی به مکان دیگر را توصیف کنند. آنها به من در مورد فعالیتهای مادی خود و رویههای معیارین (عادتهای رفتاری) مانند ساماندهی نقل و انتقالات، تطبیق با وظایف جدید در دفتر، و پیدا کردن یک خانه یا مدرسه برای بچهها توضیحاتی را ارایه دادند. دوم اینکه، آنها تجاربشان را و مشکلات ساماندهی تغییرات مکان محل اقامتشان را برای ما منعکس ساختند. همان گونه که قبلاً خاطرنشان ساختم، مصاحبهکنندگان نتایج تحرک را بر روی زندگی هرروزهشان و کمبود وقتشان، و نیز بر روی روابطشان با خانوادهها و دوستان توضیح دادند. این جنبه توجه مرا به سوی طرح سوالات کلیدی این مقاله رهنمون گردید. من برآن بودم تا بدانم که آنها چگونه خانههای موقتی خود را مستقر میسازند، و اینکه آیا تحرک شیوهای را که آنها خانهها را برمیسازند تحت تاثیر قرار میدهد، و اینکه چگونه این اتفاق میافتد.
مصاحبهکنندگان بدون هیچ تلقینی (سوگیری ناشی از پرسشگر) به نیاز به ساخت خانه تاکید کردند. همانگونه که یکی از آنها میگوید:
شما خانهی خود را خلق میکنید.... من حدس میزنم که وقتی شما خانهی والدینتان را ترک میگویید، نیاز دارید به خلق خانهی خودتان. و آنگاه این کار به چیزهای زیادی بستگی دارد، اگر شما از محل اقامت خانواده، والدین و پدربزرگها و مادربزرگهای خود زیاد فاصله نداشته باشید، این کار آسانی خواهد بود. اینبستگی دارد.... و مانند آمیزهای از علل مختلف است؛ وقتی شما به خانوادهتان بسیار نزدیک باشید این کار آسان است و وقتی که از خانوادهتان دور باشید، وقتی آن سوی اقیانوسها زندگی کنید، همین کار بسیار سخت خواهد شد.
مصاحبهشوندگان بر این امر تامل کرده بودند که چگونه فاصلهی جغرافیایی بر نیاز به یافتن الگویی برای خانهی خود تاکید میکند. رشد طبیعی، که عاملی برای فرد برساختن خانهی خود بعد از ترک خانهی والدین او است، فرایند آگاهانهای میگردد که هنگامی که فقدان نزدیکی و مجاورت جغرافیایی فرد با والدیناش بدان اضافه میگردد، بسیار مشکل میگردد. از سوی دیگر، محل اقامت در مکانهای دور نمونهی آرمانی و الگوهای جدیدی را از آنچه ممکن است به معنای خانه درنظر گرفته شود ارایه میدهد. این افقهای تازهای را باز میکند، و به فرد اجازه میدهد تا با انواع مختلفی از اثاثهی منزل، طرحهای آن، و اشیایی که موجب برساخته شدن خانهی فرد میگردند ، انطباق یابد. فاصلهی فضایی، و قرار گرفتن در یک محیط که با الزامات محیطی زادگاه و محل مبدا و خواستگاه فرد متفاوت است، سازماندهی آگاهانهی خانه را موجب میگردد.
نقل قول بالا به دوگانهانگاری خاصی در فهم خانه اشاره میکند. خانه میتواند بهطور همزمان یک مکان عاطفی مبدا در زادگاه باشد، یعنی جایی که فرد در آنجا در کنار خانوادهاش رشد کرده و بزرگ شده است، و نقطهی عزیمتی باشد برای حرکت به سوی گذراندن باقیماندهی زندگی فرد. در همان حال، خانه چیزی است که در آن فرد نه یک مکان خاص و نه یک موقعیت را، بلکه هستی درحال شدن را برمیسازد.
عدهی زیادی از آنها به یک نقطه یا نقطهی کانونی اشاره داشتند. همانگونه که سیسیل تبیین میکند: "شما به نقطهای کانونی نیازمندید، شما به نقطهای نیاز دارید که برای شما نقطهی استقرار است، در نهایت آنچه دست و پنجه نرم کردن با مشکلات تحرک را برای من آسان میکند، این است که وقتی به مسافرت میروم، دوست دارم که به آپارتمانام برگردم". عبارات این مصاحبهشونده نقش خانه را به عنوان بخشی از یک سبک زندگی سیال مشخص میکند. برای وی، خانه _نقطهی کانونی_ نقش خاصی را ایفا میکند. خانه ارایهکنندهی ثبات است، و نیز نقطهی بازگشتی در میان تحرکها و نقل مکانهای بسیار است. در این داستان، خانه یک موقعیت نیز نیست. خانه یک (و یا تنها) مکان آشنا و پر از صمیمیت نیست، و حتا منبع هویت هم نیست. آنچه بیشتر با مسالهی خانهسازی در ارتباط است سازماندهی، و تنظیم زندگیتان است. این یک راه برای پرداختن به تحرک است، یک راهبرد برای معنابخشیدن به کنش متقابل مداوم میان فقدان و حضور، هم در برابر تحرک و هم بخش سازندهی آن.
نقطهای کانونی داشتن، نقطهی ارجاعی که شما میتوانید بدان بازگردید و نقطهای که از آن راهی سفرهای بعدیتان میگردید، هنگامی که بچه در خانواده بهوجود میآید، امری ضروری میگردد. همهی مصاحبهشوندگانی که پدر و یا مادر بودند خاطرنشان ساختند که بچههای آنها نیازمند یک نقطهای ثابت بری زندگی هستند، که این برای رشد صحیح شخصیتشان امری لازم و ضروری است. تحرک میتواند برای بچهها هیجانانگیز باشد، اما این وظیفهی والدین است که برای آنها شالودهی خانه را فراهم آورند. سیسیل این امر را تصدیق میکند و جنبهی دیگری بر آن میافزاید: " اکنون، نقطهی جدید ارجاع همینجا است، اما همهی ما در اینکه نقطهی ارجاع اینجاست یکخرده اشتباه میکنیم، زیرا نقطهی ارجاع جایی است که ما سالهای کودکی خود را در آن سپری کردیم". نکتهی مشترکی است که به خانه شدن اشاره دارد. این مکان نیست که خانه را میسازد، بلکه روابط اجتماعی است که حول این نقطهی کانونی میگردد. خانواده یا بستگان درجه یک، زن و شوهر و یا پارتنر و بچه، قرار گرفتن و به لحاظ فیزیکی بودن در یک مکان معین، همگی نقطهای کانونی را برای افراد متحرک و سیال میسازد. خانواده یا بستگان درجه یک بسیار مهم است، زیرا احساس ثبات میبخشد، یک عنصر ثابت و لایتغیر در یک زندگی پر از تغییر. این بر این نکته تاکید میکند که فرد همواره میتواند بعد از یک سفر دریایی بازگردد.
چنین نقطهای کجاست؟ وقتی از مصاحبهشوندگان پرسیده میشد که خانهی آنها کجاست، بسیاری از آنها پاسخی دادند که مشخص کنندهی خانهشان بر حسب مکان جغرافیایی آن نبود. اغلب آنها، وقتی که از آنها پرسیده میشد کجا احساس میکنند که در خانهاند، همگی ابتدا از خانوادههاشان سخن میگفتند. مارتین، در بین این سی نفر، یک پسر کوچک داشت و همسراش بزودی پسر دیگری را بهدنیا میآورد:"به نظر من خانه جایی است که من و خانواده ام در آن حضور دارند و این که چرا من نمیدانم، تنها در آنجا این احساس به ما دست میدهد، اینگونه... وقتی ما در گنوا زندگی میکنیم من احساس میکنم که در خانهام؛ وقتی که در استرالیا زندگی میکنم احساس میکنم که در خانه ام در استرالیا هستم؛ و وقتی و اینجا نقل مکان میکنم احساس میکنم که در خانهام که در اینجا است زندگی میکنم".
آنا علیرغم احساس قویاش نسبت به کشور زادگاه یا مبداءاش میگوید: "خوب، خانههای من زیاداند زیرا خانوادهام در آن هستند، خانهی من جایی است که عکس من در آن است، جایی است که لباسهای تازهام در آن است، خانهی من جایی است که من هنگام بازگشتن به آن فکر میکنم. من هنگام بازگشتن به خانه فکر میکنم و وقتی به فرودگاه رسیدم، فریاد میزنم: من برگشتم". جالب اینکه زنان ابتدا به خانوادهی نزدیک خود اشاره میکنند و سپس از اشیاء نام میبرند و از اینکه در جایی احساس میکنند که در خانهاند ابراز رضایت میکنند. برای مثال، لنکا میگوید "خانه سرای خودتان است، خانه مکانخودتان است که شما آنگونه که میخواهید اثاثه و دکوراسیون آن را میچینید، و با خانوادهتان در آن شریک و سهیماید، این معنای خانه است". توگا در محل جدید اقامت خود احساس نمیکند که در خانه است. هرچند هم شوهر و هم دو فرزنداش آنجا هستند، دریا و سختی مسافرت دریایی او را از همهی چیزهایی که قبلاً برای وی مهم بوده جدا کرده است: "ما همهی چیزهایی را که برای ما خودمانی و مانوساند و نیز چیزهای شخصی مانند لباس و کتابها و اسباببازی بچهها را نمیتوانیم بیاوریم. بنابراین... این احساس خودمانی و در خانه بودن را به من نمیدهد".
او خانهی کوچکی را که خود اثاثهاش را چیده بود را از دست داد، در آنجا نقاشیهایی که بهدقت انتخاب شده بودند، تجهیزات آشپزخانه و مانند آن، دور او را گرفته بودند. ظاهراً این وظیفهی خانمها است که اثاثهی منزل را بچینند و دکوراسیون مادی آن را تنظیم کنند (اسیس و دیگران. 2004؛ چاپلین 1999؛ اوکلی 1974)، و این نقش در شرایط مهاجرت و غیبت از خانه باقی میماند، حتا اگر زن بیشتر از مرد در رفت و آمد باشد و بیشتر از مرد از خانه دور باشد. مرد نقش "مصرف کننده" را ایفا میکند. آنها روابط عاطفی خود را با اشیا بسط و گسترش میدهند زیرا اشیا نماد و نمایندهی چیزهای دیگراند نه صرفاً اشیایی "فینفسه یا درخود". برای مثال، از سفرهای یاد میکند که خانوادهاش برای شام گرد آن جمع میشدند و در مورد اتفاقات و رویدادهای روز با هم صحبت میکردند. این سفره برای او کانونی است، زیرا این سفره برای او به نماد دور هم بودن با خانواده خود است.
این میتواند هر سفرهای باشد، نه فقط این سفرهی خاص، که به آنها اجازه میدهد دور هم گرد آیند، بخورند، و گفت و گو کنند. به دلیل اینکه اشیا واسطهای برای روابطی هستند که حول آن تمرکز مییابند، انسان هنگامی که در حین نقل مکان آنها را به همراه دارد کمتر احساس رنجش میکند، اشیا با دیگر اشیایی که میتوانند همین نقش را ایفا کنند قابل معاوضهاند. حمل و نقل اشیا به مکان جدید وظیفهی زنان است، با اینحال استثنائاتی وجود دارد: مورد دیاگو نمونهی خوبی است: "این در مورد ما تصمیمی بسیار آگاهانه بود که ما تصمیم نداشتیم بسایری از چیزهایی را که مردم هنگام نقل مکان با خود میبرند را با خود ببریم و تنها لباسها را با خود بردیم". او میگوید که او در عین حال هیچ اثاثهای نیافته که مایل باشد همواره همراه خود داشته باشد و به همین دلیل برای اینکه نقل مکانشان آسانتر گردد وی و همسراش تصمیم گرفتند که در اثاثهی منزل را کرایه دهند. این خانه اساساً و بهتنهایی حول خانوادهی آنها ساخت یافته بود.
بدینسان، افراد متحرک ابتداً خانههای خود را بر اساس افراد، یا افراد و اشیا سامان میدهند. آنها وقتی مورد سوال قرار میگرفتند که خانهشان کجاست، در مورد خانواده و کارها و روالهای رفتاری زندگی روزمرهی خانواده، مانند پخت و پز با همدیگر در آخر هفته، و اشیایی که خانواده گرد آن جمع میشوند، صحبت میکردند، و یا در مورد اینکه از جایی صحبت میکردند که به عنوان خانهی سیار توسط افراد خانواده با تشریک مساعی انتخاب میگردد. همراه داشتن این اشیا با خود به شما، حتا هنگامی که در اتاقی در هتل هستید، در احساس اینکه در خانهاید یاری میرساند. برخی از چیزهایی که مصاحبهشوندگان با خود به مسافرت میبردند آنها را با با اعمال روزمره در خانه و خانوادشان پیوند میداد، مانند یک جفت زیرجامهی کلفت؛ عکسهایی از نزدیکترین و عزیزترین کسانشان، لبتابشان، و مانند آن. در حین مسافرت از طریق انجام کارهای روزانهی عادتی همان تاثیر و احساس امتداد مییابد. پارتنرهای مورد مصاحبه در کار من میگفتند که اعمال و کارهای روزمرهی عادتی به آنها کمک میدهد تا این فاصلهی فضایی از خانه را جبران کنند و تا مادامی که در خارج بهسر میبرند احساس کنند که در خانهاند. برای مثال، دوی مقاومت میروند و اینکه تمرین ژیمناستیک میکنند. این اعمال مادی در هر مکانی که صورت گیرد به آنها کمک میدهد تا فاصلهی فضایی را کم کنند. آنها در یک معنا مکانها را با ایجاد مشابهتها و نادیده انگاشتن تفوتها مکانها را به هم پیوند میدهند. این امر آنان را از همقطاران و همکارانشان که کمتر نقل مکان میکنند متفاوت میکند، همکارانی که مدعیاند آنان را درک نمیکند. کسانی که مسافرتهای کوتاه و با زمان محدودتری انجام میدهند، اعمال غیر مرسوم و غیرعادتی را انجام میدهند: مکان جدید و همه چیز آنجا در مقایسه با محل اقامتشان غیرمعمولی است، و آنها کارهایی متفاوت از کارهایی انجام میدهند که هر روز در خانه انجام میدادند.
در این نقطه، فاصلهی فضایی دوباره نقش معناداری را بازی میکند. خانه از سوی این افراد به مثابه یک موقعیتی خاص درنظر گرفته نمیشود. خانه با کمک روابطی تعریف میگردند که افراد متحرک را با افراد و اشیا مرتبط میسازند. این موقعیتی نیست که خانه نامیده میشود. هم افراد و هم اشیا نیازمند مجاورت و نزدیکی فیزیکیاند، و نیاز دارند تا مستقیماً چنان افراد متحرک و سیار را احاطه کنند که ایشان احساس کنند که در خانهاند. این شکافی فضایی است، فاصلهای که تصمیم میگیرد خانه کجاست، فاصله از افراد و اشیا، این واقعیت که آنها از هم مجزا و دوراند. این جنبهی انحصاری ساخت خانه است، خانه به وسیلهی دربرداشتن عناصر فاصلهای تعریف میگردد. از این جهت، هیچ چیز بینالمللی یا خارجی پیرامون خانهی افراد بهلحاظ بینالمللی متحرک و سیال وجود ندارد که موجب شود خانهی ایشان را به عنوان کانون خانواده تصور کنیم، همانگونه که مردم دیگر اینگونه تصور میکنند. از سویی، افراد اعمال روزمره و عادی را برای پل زدن بر شکاف فضایی بهکار میبرند و برای اینکه هنگامی که برای مدتی کوتاه دور از خانهاند احساس کنند که در خانهاند. این اعمال عادی و روزمره فاصلهی مکانی و زمانی را پیوند میدهد، و در عین حال، نمیتوانند خانه را تا سرحدات امتداد دهند.
جنبههای غیرفراملیتی ساخت خانه نیز هنگامی یافته میشوند که افراد متحرک برای مدتی طولانی در مکانی اقامت میگزینند که خانوادهشان را در آن شکل میدهند و از آنجا به مسافرت به کشورهای دیگر مبادرت ورزند. برای مثال، استون همان احساسی را داشت که در نیویورک داشت زیرا بیش از بیست سال آنجا زندگی میکرد. رینر، که بیش از 15 سال در ایالات متحده اقامت گزیده بود، میگوید: "من در اینجا احساس میکنم که در خانهام زیرا من مکانی را میشناسم... و آن را میشناسم چون سالهای زیادی از عمرام را اینجا سپری کردهام". آشنایی و احساس خودمانی بودن نیز عنصری کلیدی در احساس در خانه بودن در محل جدید اقامت است. استون در مورد مجارستان میگوید، جایی که او در زمان مصاحبه در آنجا سه سال بوده است: "خوب پس از گذشت مدتی، آنجا خانه میشود، شما در آن مکان زندگی خود را شروع میکنید و در آن مکانها به خرید میروید و به مکانهایی را مورد استفاده قرار میدهید که برای خرید بدانجا میروید و در آنجا با مردم آشنا میشوید و شروع میکنید به کار کردن".
او همچنین میگوید که در دیگر کشورهای آسیا هنگامی احساس درخانه بودن میکرد که در هرکدام برای یکی دو سال اقامت گزیده بود. با این حال، استون اکنون همهی مجارستان را خانهی خود نمیداند. در این مورد، او میان خانهاش در زادگاهاش و موقعیت خانهی خصوصی تمایز قایل میشود. برای وی، بودن در مجارستان به معنای بودن در کشورهای خارجی و در همان حال بودن در خانه است. وی ممکن است که انواع متفاوتی از تعلق به هر مکان را بسط دهد (نویکا، a،b2006)، اما در عین حال شیوهای که وی در هر کدام از آنها خانهاش را مستقر میساخت و چگونگی قرار گرفتناش در هر مکان از این فرایند پیروی میکرد و زیاد با الگوی موقعیت جغرافیایی مطابقت نمیکرد. این توصیفات بر این امر تاکید دارند که خانه واحدی محدود و کوچک است. با این حال حال تحلیلهای بعدی نشان داد که خانه نمیتواند به تنهایی به یک نقطه، مکان، محلی مانند خانه، اتاق، یا اپارتمان منفرد محدود گردد. احساس بودن در خانه فراتر از مرزهای "چهار دیواری" است. اشیای موجود در خانه نه تنها برای احساس در خانه بودن مهماند، بلکه محیطهای اطراف نیز به همانسان مهماند. مصاحبهکنندگان در این نقطه جنبهای دیگر از برساختن خانه را آشکار ساختند، که در برابر ارتباطات بینالمللی باز است. هنگام اقامت گزیدن در یک محل جدید برای مدت کوتاهی، نقش زمان در وارد ساختن عامل خودمانی شدن میتواند با زیرساختها بیشتر گردد. زندگی استون بعد از نقل مکان به مجارستان زیاد تغییر نکرد زیرا زیرساختها با آنچه در نیویورک بود تفاوتی نداشت.
مصاحبهشوندگان بر نقش زیرساختها در قادر ساختن آنها برای داشتن احساس خوب در مکان زیاد تاکید داشتهاند. برای مثال، آنها دوست ندارند به مکانهایی نقل مکان کنند که انطباق و مطبوعیتهای معینی در آن از بین رفته است. خانه مکانی بزرگتر است که بهوسیلهی زیرساختهایی تعریف میگردد که در اینجا در دسترساند. وجود مدارس، رستورانها، پارکها، مکانهایی که فرد میتواند عادتهای رفتاری خود را داشته باشد (برای مثال، استادیوهای مناسب)، سینماها و تاترها احساس خودمانی بودن و امنیت را تامین میکنند. مکانها در سرتاسر جهان که این تسهیلات در آن در دسترساند، همانگونه که در مکانهایی که افراد در آن زندگی میکنند هستند، مانند یک چشماندازی عمل میکنند که فرد میتواند آزادانه در آن نقل مکان کنند. شبکههایی از زیرساختها احساس بودن در خانه را تشکیل میدهند، و در اغلب موارد وقتی فرد از مکانی به مکانی دیگر نقل مکان میکند مانند اشیا و اثاثهی خانه عمل میکنند.
نظر استون در مورد زندگی در مجارستان درک خانه به عنوان مکانی که کنش متقابل در آن اهمیت مییابد را به ذهن متبادر میسازد. آنها برای اینکه خانه در روابطی اجتماعی قرار گیرد که فراتر از مجاورت مستقیم است، بر جنبههای جمعی خانه تاکید داشتند. این شبکههای اجتماعی به احساس خودمانی بودن کمک میکنند. مثلاً استون در مورد یک شهر در ایالات متحده میگوید: "من قبل از آن که بدانجا نقل مکان کنم، 22 سال در آنجا زندگی میکردم، از این رو آنجا خانهی من بود، آنجا جایی بود که همهی دوستان من در آن بودند". سسیل تاکید میکند که خانه جایی است که شما دوستانی دارید که با آنها در کنش متقابلاید و این امر انقدر برای وی مهم است که میگوید: این روابط شخصی است که تصمیم میگیرد کجا نقل مکان کنیم و خانهی آیندهی خود را در کجا مستقر کنیم. او دوستانی را در سرتاسر این کرهی خاکی دارد و در هر جایی احساس راحتی میکند. او به دلیل شبکهی اجتماعیاش، قادر است در هر جایی برای خوداش احساس خودمانی بودن و همسانی کند. او دوستان زیادی اطراف خوداش دارد و با مردم کنش متقابل میکند و میداند در جایی که برای مدتی طولانی باید اقامت گزیند، چگونه کاری کند که خیلی با جاهای دیگر متفاوت نباشد. این بدین معنا است که موضوع این نیست که او در کجاست، او میتواند به گونهای اوقات خود را سپری کند که میخواهد: رفتن به سینما یا تاتر با دوستان، شام را با آنها بودن و یا دعوت آنها به خانهاش برای میهمانی.
احساس در خانه بودن به معنای بودن در محیطی خودمانی و بیواسطه است، شناخت اشیای اطراف خود و کنش متقابل با خانوادههای آشنا، برای فرد این احساس را ایجاد میکند که هر زمانی و در هر جایی در خانه است، مادامی که وی میتواند با افراد و اشیای پیرامون خود تعامل برقرار کند. بااینحال، این به معنای احاطه شدن به وسیلهی شبکههای بزرگتری از افراد و زیربناها نیز هست.دوباره، حظور این شبکههای بزرگتر به افراد متحرک اجازه میدهد تا در هر جایی در جهان احساس کنند که در خانهاند.
چنین شبکههایی محلها و موقعیتها را به هم پیوند میدهد و میا آنها پل میزنند. احساس در خانه بودن به معنای احساس راحتی کردن در شبکهها است، احاطه شدن از عناصر آشنا. آنها آشنا هستند از این رو که قبلاً شناخته شدهاند، یا به این دلیل که با تجارب قبلی افراد مشابهاند. مشابهتها و خودمانی بودنها با گذشته در ارتباطاند و پیونددهندهی زمان و مکاناند. برای فردی که هرگز در اجتماعی خارج از کشور خود زندگی نکرده است، محل اقامت جدید رویاروییهای اجتماعی به گروههای خاصی محدود میگردد که به وی احساس خودمانی بودن و بودن در خانه را نمیدهند. برای فردی که خانهی کوچکی دارد که بهدقت مبل شده، یک خانهی بزرگ و تجملی اما اجارهای جدید که با کالاهای مدرنی که فرد با آنها رابطهی عاطفی ندارد، خانه نیست. هر دو برمیگردد به تداوم اعمال از جمله تاسیس خانه برمیگردد؛ آنها احساس جدایی و گسستگی را برمیسازند. اینها روشنگر محدودیتهای این شیوهی برساختن خانهاند و تاثیر تحرک بر خانهسازی را نشان میدهند.
موقعیتهای سیال یا متحرک
اعمال افراد متحرک و سیال در شرایط تحرک بسیار بالا بهلحاظ جغرافیایی ازهمگسیخته است و دایم بریدهبریده میگردد. اقامتهای مجدد زیاد افراد را مجبور میکند تا خانهها را در محل اقامت جدید از نو بنا کنند، در عین حال، این امر به نظر نمیرسد که مشکلی ایجاد کند. این به این دلیل است که خانه حول و حوش روابط خاص با افراد و اشیا شکل میگیرد. بهعلاوه، در صورتی که احساسا خودمانی بودن توسط شبکههای اجتماعی یا زیرساختهای شناخته شده ارایه گردند، به نظر نمیرسد که داشتن احساس در خانه بودن نیازمند زمان بیشتری باشد. بدینسان، احساسات مربوط به خانه در زمینههای گستردهتری بهدست میآید و خانه به مکان منفرد و خاصی محدود نمیگردد.
این یافتهها میتواند با تامل بر روی این امر مورد تفسیر قرار گیرند که چگونه عناصر "فراملی"، به عنوان یکپارچهسازهای موقعیتها، در ساخت خانه دخیل میگردند، و تامل بر روی این سوال که چگونه است که خانه به مثابه امری جغرافیایی تعریف میگردد. ما نیاز داریم تا به چنین خانههایی به مثابه خانههایی بنگریم که در درجهی اول به لحاظ اجتماعی تعریف میگردند و جغرافیایی، آنها به لحاظ اجتماعی جاسازی شدهاند. اگر ما هوس آن را در سر داشته باشیم که استنتاج کنیم که چنین جاسازیهای اجتماعی نیازمند مجاورت جغرافیایی است، و اگر بخواهیم خانه ها را به عنوان هستیهایی بسته بنگریم، آنگاه باید به این سوال پاسخ گوییم که چگونه است که چنین چنین جاسازیهای اجتماعی اولیه فضاهای خانه را نسبت به بیرون باز نگاه میدارد، و چگونه آنها دربردارندهی عناصر غیرموقعیتیاند. آنچه من در اینجا میخواهم بگویم اشیا و اوبژهها نیستند_ برایمثال،سوغاتهای آوردهشده از کشورهای دوردست_بلکه روابط شبکهای است. روابط افراد سیال و متحرک را با اعضای خانوادههاشان مرتبط میسازد و اشیای گزینش شده نقاطی کانونی را شکل میدهند که در شبکهی وسیعتری از افراد و چیزها قرارمیگیرند که میتواند بهلحاظ جغرافیایی از هم متمایز گردند. مهم اینکه، این روابط روابط در مجاورت و با فاصله در مقابل یکدیگر قرار نمیگیرند، آنها برای خانه هم عناصری لازماند و هم ضروری.
من برای نشان دادن اینکه اینگونه خانههای پیونددهنده بهطور همزمان و یکسان مستلزم عناصر انسانی و غیر انسانیاند، از مفاهیم نظریهی شبکه محور استفاده میکنم (لاو، 1992). خانه یک هستی بسته نیست، خانه نسبت به محیط بیروناش باز است و با محیطاش در ارتباط است، و به زبان ANT، خانه جزیی از یک شبکهی نامتجانس است. برای تصور خانه به مثابه جریی از یک شبکهی نامتجانس رویکردهای متعددی را عنوان میکنیم. اساساً، ما میتوانیم به خانه فراتر و آنسوی عاملیت انسانی نگاه کنیم (هترینگتون 1997: 184). ممکن است افراد در ساخت خانههاشان به لحاظ بینالمللی در بردارندهی عناصر متنوعی باشند: برای مثال، ممکن است آنها افراد را برای دعوت به خانه گزینش کنند، و یا ممکن است خانه را با عناصری از جاهای دیگر بیارایند. ساخت خانه میتواند ناخواسته از عوامل متعددی متاثر گردد، که در میان آنها میتوان به سیاستگذاران در همهی سطوح، از سطح دولت-ملتها تا ادارات محلی یا انجمنهای همسایه اشاره کرد. درعینحال، ساختن خانه در ضمن تا حدی ناخواسته اتفاق میافتد، زیرا مرزها و سرحدات خانه همواره در شبکهای قرار دارند که نفوذپذیر است، زیرا جایی که افراد مایلاند شبکهها خاتمه یابند و تمام شوند، آنها تمام نمیشوند و ادامه مییابند (مسی 2005). معنایی که به خانه بخشیده میشود نیز از طریق افرادی است که چشمانداز، مصنوعات، یا زیرساختها را گرداگرد خودشان به مثابه چیزهایی کافی، دوستداشتنی، یا ناکافی و غیر دوستداشتنی میبینند، و اینگونه معنابخشی بیشتر در ارتباط با هنجارهای اجتماعی و عادات فرهنگی است تا اینکه کنشی نیتمند باشد.
دوم اینکه، رویکرد شبکهای متمم نظر زیمل در باب یک نقطهی کانونی است. همان گونه که زیمل خاطرنشان میکند، روابط یا مجموعه روابط در ارتباط با فضا، شکلی خاص از صورتبندی اجتماعی مییابند. قرارگرفتن در فضا بدانها اجازه میدهد تا به شیوههای خاصی بسط یابند. این فرایند جهانشمول است و برای هر صورتبندی اجتماعی مانند شهر یا خانه صادق است. نگاه به خانه به مثابه مجموعهای از کنشهای متقابل یا روابط، نگاه به خانه به عنوان بخشهایی از شبکه ها است. هر دو رویکرد خانه را از موضع انحصاریشان مانند نوعی اجتماعی از فضا استنتاج میکنند،مثل شهرها، بسیار متفاوت از دیگر جنبههای زندگی. ابتدا به ساکن، خانه یک محل یا مکان نیست، خانه مجموعهای از روابط میان عناصر چندگانه است. برای مثال، از نظر لادمیلا، این خیلی مهم است که انسان مالک چیزهایی باشد، خانه جایی است که اشیای آن داریی وی هستند. همینطور، از نظر تولگا، خانهی ما پر از تصاویر و عکسها، اثاثه، و وسایل آشپزخانه است که مال ماست. خانواده نیز حول رابطه با افرادی شکل میگیرد که متفاوت از دیگر مردماند. اول آنکه، خانه از مجموعهای از عناصر و روابط سربرمیآورد. خانه در موقعیت و محل قرار میگیرد و این در موقعیت قرار گرفتن تاثیر بیشتری دارد. دانشمندان اجتماعی بر روی خانههایی تاکید درند که قبلاً در موقعیت قرار گرفتهاند، بدون اینکه این سوال را مطرح سازند که این فرایند چگونه انجام شده است. آنها خانه را به مجموعههایی خاص و افراد در این خانهها محدود میکنند. جستار خانهها در شبکهها به ما اجازه میدهد تا آنها را قبل از موقعیتهای فضاییشان و جستار چگونگی ارتباط آنها با فضا آنها را درک کنیم.
خانه را به مثابه بخشی نامتجانس از یک شبکههای گستردهتر مورد ملاحظه قرار دادن به معنای درک آن به عنوان یک شبکه نیز هست، و بدینسان، به معنای نگریستن بدان در مجموعه عواملی که آن را تولید میکند نیز هست. برای مثال، ممکن است به خانه به عنوان موقعیتهایی سیال و متحرک بنگریم. من در اینجا میخواهم از کار جغرافیدانهای انسانی، به ویژه دورن مسی و نیگل تریفت کمک بگیرم، و فضا را به مثابه روابط و فراوردههایی از اعمال، چندگانگی و پویایی بفهمم (نویکا، a2006: 60-79). بدینسان من به خانه به عنوان فضاهایی اینچنین مینگرم، یعنی نه الزاماً محدود به مقیاس (امین 2002)، بلکه فضاهایی که میتوانند بیش از یک موقعیت را به هم پل بزنند و متصل سازند و در بردارندهی عناصر گوناگونی در هر زماناند، فضاهایی که میتواند متروک گردند و یا مرتباً تغییر کنند. چنین رویکردی میتواند به ما برای درک این امر کمک کند که چرا افراد مصاحبهشونده بهلحاظ جغرافیایی تا اینحد سخت و دشوار در خانههایی خود قرار میگیرند. وقتی از آنها پرسیده میشد که خانههای آنها کجا است، بسیاری از پاسخگویان مانند سیسیل میگفتند: "من نمیدانم، من فکر می کنم که خانهی من در وسط آتلانتیک است. من در اروپا و در آمریکا احساس میکنم که در خانهام".
خانه در شبکهای قرار میگیرد که یک هستی سرزمینی و ارضی نیست. عناصر مادی آن نوعی امتداد فضایی دارند، به همین دلیل خانه نه یک مکان یا شی بلکه یک شبکه است. این امر میتواند در یک موقعیت سرزمینی یا ارضی خاص معنا یابد، در بسیاری از موارد: "من نمیخواستم که از محل نقل مکان کنم. من میخواستم تا وقتی که خودام میخواهم بمانم.... من میتوانستمبه لحاظ فیزیکی و مالی از عهدهی آن برایم، من میخواستم در سه جا و سه مکان باشم و کمی از هر ماه در در هر کدام باشم".
بدینسان، این عناصری که خانه را برمیسازند، یعنی افراد، اشیا، و روابط، قابل تغییراند، آنها بدین طریق در فضا امتداد مییابند. بدینسان نقطهی کانونی قرارگرفتن بهلحاظ سرزمینی و ارضی در مکانی خاص است. برای مثال، این مکانها حوزههای اقامتی یا شهرها هستند. این دیگر روابط در بین مردم و اشیا را در بر میگیرند که جزیی از شبکهی مادی و اجتماعیاند. این شبکهها فراتر از یک موقعیت امتداد مییابند، و بنابراین، موقعیت خانه به وسیلهی مکانها و کیفیات آنها، بهعلاوه، تجاوز از این مکانها امتداد مییابند.
خانه که جزیی از یک شبکه است، میتواند بهلحاظ جغرافیایی همهجا و در هر جایی قرار بگیرد و، آنچه در اینجا مهمتر است این است که خانه میتواند با شما حرکت کند. خانه در هر محل اقامتی از نو بنا شود، بلکه میتواند با یک فرد حرکت کند و نقل مکان کند. خانه میتواند به آسانی در شبکههایی که مسافرت در آن انجام میشود، نقل مکان یابد. این امر ممکن است، زیرا شبکهها با روابطی برساخته میگرند که با عناصر مجزا به گونهای دیگر در ارتباطاند (مول و لاو 1994). این بدان معنا است که فاصلهی بهلحاظ جغرافیایی قابل اندازهگیری مانع حرکت در شبکهها نمیشود. شبکهها زمان و مکان را مقید میکنند. در شبکه، مجاورت و فاصله متریک نیستند، بلکه با هویت و روابط بین عناصر مرتبطاند (مول و لاو 1994: 649). مکانها با یک مجموعهی مشابهی از عناصر و روابط مشابه بین خودشان با یکدیگر نزدیک میگردند، با ورود عناصر یا روابط متفاوت از هم جدا میگردند.
خانه در جایی که دربردارندهی عناصری دیگر درشبکه است، در هر مکانی قابلیت این را دارد که تجدید بنا گردد و به محلهای جغرافیایی جدیدی مسافرت کند. برای حرفهها و مشاغل بینالمللی، خانه با موقعیتهای زیادی در ارتباط است، با گذشته، آینده و حال در معنای (حضور) زمانی و (مجاورت) جغرافیاییاش.
نتیجهگیری
من بر اساس یافتههای خود از مصاحبه و از کار جامعهشناسان و جغرافیدانان انسانی مانند زیمل، مسی، امین و لاو، بررسی خانه را به عنوان مجموعهای از روابط با افراد و اشیا توصیه میکنم. من با در نظرگرفتن چنین نقاط کانونی به مثابه امری ارضی مخالفام و در عوض با طرح این مساله موافقام که چگونه افراد متحرک و سیال با افراد و زیربناهایی مرتبطاند که آنها را قادر میسازند در محل جدید اقامت احساس کنند که در خانهاند. من با کمک نظریهی شبکهمحور این عناصر به به عنوان شبکههایی نامتجانس درک کردم. چنین شبکههایی چنان در بعد ارضی امتداد مییابند که عملاً بهلحاظ ارضی تعریف میگردند. نگریستن خانه در شبکهها نیز به ما کمک میدهد تا خانه را به عنوان عنصری سیال و متحرک درک کنیم و این نکته را درک کنیم که چرا پاسخگویان من بهلحاظ جغرافیایی با قرار گرفتن در خانههایشان مشکل پیدا میکنند.
من بر روی جنبههای فضایی خانه تمرکز کردهام. یعنی جستار اینکه چگونه افراد متحرک خانههای خود را در محلهای اقامت جدیدشان ایجاد میکنند، بیانگر یک پیچیدگی بسیار زیاد در سازمان فضایی فراملیگرایی است. مجاورت فضایی شامل نزدیکی به اعضای خانواده و اشیای برگزیدهشدهی ویژه و مورد توجه است. بااینحال، در همانحال، خانهها دربردارندهی شکافهای فضاییاند؛ در تعریف خانه فاصلهی فضایی به همان اندازهی مجاورت اهمیت مییابد. خانهها به عنوان چیزی تعریف میگردند که دربردارندهی عناصر متنوعاند و نیز به عنوان چیزی که فاقد برخی از چیزها هستند. افزونبراین، خانهها فراتر از درموقعیت قرار گرفتن صرف امتداد مییابند، زیرا به طور جهانی در بردارندهی امتداداند، شبکههایی نامتجانس که همواره بالقوه بستهاند. چنین شبکههایی زمانهای گذشته و حال را در برگرفتهاند، و مکان را نیز دربردارند. پیچیدگیهای فضایی الزاماً دربردارندهی فضا هستند. خانههای افراد فراملی تنها جایی نیست که آنها چند صباحی را در آنجا هستند، بلکه خانههای آنها جایی است که آنها بهطور بالقوه در آنجا هستند، و بدان فکر میکنند، و زمان گذشته را نیز دربر دارند. آنها دربردارندهی مجاورت جغرافیایی و زمانی و غیبت نیز هستند. ارتباطات فراملی _فضاهای خانههای خصوصی افراد فراملیتی_ به سختی میتواند در نقشهها آورده شوند. درست مانند افرادی که نمیتوانند موقعیت جغرافیایی خانههای خود را نشان دهند.
من در این مطالعه کوشیدهام تا این امر را درک کنم که چگونه مشاغل بینالمللی در همهی جهان احساس میکنند که در خانهاند، و در مورد "فضاهای بینالمللی جغرافیایی" (ویگتگراف 2004) مقالهای تدارک ببینم، و آنها را از ترسیم پیوندهای میان موقعیتهای ثابت به سمت فهم فراملیگرایی یا "سبک زندگی" فراملیتی (رابینز 2006) به عنوان یک مکانشناسیهای تک خطی سوق دهم.
منبع:
- Nowicka, Magdalena(2007), Mobile Location: Construction of Home in a Group of Mobile Transational Professinals, The Authors Journal Compilation, Blackwell
مطالب مرتبط